قصه قصه زیستن کسی است در من که با من غریبه است.احساس می کنم از کودکی نیز در من می زیسته. هر آنچه می خواست نیاز من بود پس همیشه ساکت و خاموش و راضی مانده بود. ولی اینک در من غوغا می کند. در روحم چنگ می اندازد وتلاش می کند خارج شود از من. تلاش ها و تکاپو هایش در روحم مرا در زندگی به تلاش و حرکت باز داشته است. گاه می خواهد پوستم را ذره ذره پاره کند و بگریزد. گاه در چشمانم رخنه می کند گاه در حرف هایم خانه می سازد.گاه در دستانم اردو می زند و معنای لمس کردن را برایم دگرگون می سازد.گاه آنقدر بی پروا در من فریاد می کشد که احساس می کنم تمام اطرافیانم به سادگی صدایش را می شنوند.گاه آنقدر شفاف و پاک در چشمانم می نشیند که می ترسم همه او را ببینندو از دیدن یک غریبه در نگاهم وحشت کنند.
مثل یک کودک غیر قابل پیش بینی و حساس و مثل یک پیرمرد کار کشته و عمیق و با تجربه. گاه متین و ساکت گاه چموش و جنجالی ولی با معرفت و لوطی.
احساس می کنم که از او همین یکی را می توان یافت ولی هر کس یکی را دارد. برای هرکسی یکی. منحصر به فرد است.همتا ندارد مثل خدا..
و شاید هم خدا....
نوشته شده توسط مهدی در 86/06/05 ساعت 18:5 | لینک ثابت |




