تبليغاتX

پاتوق دانشجویان دانشکده ادبیات پاتوق دانشجویان دانشکده ادبیات

نيكي پير مغان بين كه چو ما بد مستان ......هر چه كرديم به چشم كرمش زيبا بود

به چند نویسنده فعال نیازمندیم..
get one
<-پاتوق دانشجویان دانشکده ادبیات->

salam daneshjoo

سلام

بچه ها اگه من نتونستم هر روز اپ کنم منو ببخشید...چون خیلی سرم شلوغه ولی حتما سعی می کنم با کمک گرفتن از دوستانم پاتوق همیشه پاتوق باشه؟!!

خیلی ماهین..!....بخدا!!!

نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 16:5 | لینک ثابت |

بعضی دانشجویان تو دانشکده ادبیات بعضی چیزها رو به با اسمهای دیگه ایی میشناسن که می خوام بعضی از اونا رو براتون بگم...

مثلا:

-         درختای نزدیک بوفه = قرارگاه

-         کارکنان سلف = فرشتگان نجات

-         اتاق مدیر گروه = قتل گاه

-         حراست = سربازان لی ان شامپو

-         اطلاعیه های داخل بردها = یه شوخی بامزه

-         مامور درب پشتی دانشکده = زومبه

-         سالن مطالعه پسرا = مرغ دونی

-         غذای دانشکده = چمن پلو

-         فضای سبز پشت دانشکده = باغچه مینو

-         مسئول تکثیر = خلج

-         گروه اقتصاد = جنگل مولا

-         مسئول اموزش = بروسلی

-         و.....

امیدوارم شما هم اصطلاحاتی که تو دانشکدتون وجود داره رو برامون بفرستین!!

نوشته شده توسط مهدی در 85/06/31 ساعت 6:14 | لینک ثابت |

یه اتفاق جالب

حالا که ترم شروع نشده ....ماهم یه جورایی دستمون بستس...ولی کم که نمی یاریم ! ( اخه ما سنگ پای قزوین رو هم از رو بردیم!!)

می خوام جریان یه اتفاق نادر رو براتون بگم....

اواسط ترم قبل بود..... توی یکی از اون روزا که می خواستیم ناهار و با بچه ها تو سلف بخوریم 

بعد از اینکه کلاس تموم شد مثل قحطی زده ها بسوی سلف حمله ور شدیم به طوری که بعضی دانشجویان

فکر کردن که یه مورد اورژانسی پیش اومده و ما هم به همون خاطر عجله داریم به همین دلیل بعضی ها شون شروع کردن به تعقیب کردن ما به امید کمک کردن ..!! ولی وقتی دیدن مورد اورژانسی ما سلفه خندیدنو رفتن ما هم که اینقدر گرسنمون بود که اصلا وجود اونا وصدای خنده شونو احساس نکردیم خلاصه...

وارد سلف شدیمو همه توی یه صف منظم داشتیم غذا هامونو می گرفتیم که یهو برق رفت!! حالا مجسم کنید که هممون غذا تو دستمونه ولی کسی که مامور کارت زدن تو دستگاه بود چون برق رفته بود و نمی شد که کارتهای غذا رو تو دستگاه کارتخوان بزنه اجازه تحویل نهایی غذا ها به ما رو نمی داد ...ما هم که از شدت گرسنگی شروع کرده بودیم به ناخونک زدن به غذاها همین جور هاج و واج مونده بودیم چیکار کنیم ...از طرفی کسانی که

غذا تحویل می دادند دلشون نمی یومد همه غذا ها رو از این جماعت گرسنه پس بگیرن و از طرفی نزدن کارت و

تحویل غذا واسه اونا مسئولیت داشت..تو این گیر و دار یه فکری به نظرمون رسید که همه کارتامونو تحویل بدیم

و غذا ها رو تحویل بگیریم بعد از اینکه برق اومد و کارتها رو تو دستگاه زدن دو باره اونا رو به ما تحویل بدن

بلاخره این ترفند جواب داد و مسئو لین  اونجا قبول کردن و ما غذا ها رو گرفتیم ... و چند ساعت بعد هم که برق اومد و کارتها رو تو دستگاه زدن یکی از بچه ها به نمایندگی رفت و کارتها رو اورد..

این ماجرا به خیر گذشت... ولی ما از اون به بعد هیچ وقت گروهی به سلف نرفتیم....!!!!

نوشته شده توسط مهدی در 85/06/30 ساعت 16:11 | لینک ثابت |

گاهی اوقات اگه به کسی که تو محوطه دانشکده حوس می کنه قدم بزنه توجه کنی ...بعد از چند لحظه ...

می بینی که همون ادم  نا خود اگاه پاچه میگیره ...برای کارشم دلیل داره... چون با وجود حفاری هایی که داخل محوطه دانشکده صورت گرفته هر کس که این اشتباه رو انجام بده و داخل محوطه یه چرخی بزنه

بر اثر برخورد با این چاله های عجیب!!!! یا به کلی بی خیال لباساش باید بشه!یا مثل جریان اون رفیقمون که بستنی به دست در حال راه کردن تو محوطه بود یهو بر اثر زمین خوردن بستنی تو چشمش بره و عینک تو حلقش!!!!!و بر اثر عصبانیت و عجله در جمع و جور کردن خود برای جلوگیری از ضایع نشدن بیشتر

در بلند شدن عجله کنه و بلوزشم از پشت پاره شه حالا خودتون این منظره رو مجسم کنید ...

خدا وکیلی شما بودید پاچه نمی گرفتیتد......

نوشته شده توسط مهدی در 85/06/30 ساعت 6:49 | لینک ثابت |

سلام

وای.... از دیروز براتون بگم که چه بل بشویی بود دانشکده!!!!!!!!!!

ورودی جدیدا که اینگار فکر می کردند اگه سرو صدا نکنند و نظم و به هم نزنن دانشگاه راشون نمی دن ...

این از اونا...

ترم های بالایی هم که قربونشون برم به این زودیا پیداشون نمی شه...

این وسط نمی دونم چه حسی منو برای ثبت نام ترم جدید به دانشکده کشوند..

بگذریم..

خلاصه با هر دنگ و فنگی بود ما این ترمم اره...هستیم در خدمت بچه ها..

فقط می مونه دانشکده که من یکی وصیتمونوشتم و ترم جدید با خیال راحت وارد داشکده می شم....

دیگه اگه یهو وسط کلاس سقف اومد رو سرم لااقل منو تو قسمت مفقود الاثرا یا شهدای گمنام ( که البته اونجا بودنم لیاقت میخواد ) چال نمی کنن و یه شجره نومچه ایی از ما به دستشون می رسه...الهی شکر خوبه نسبت به ترم قبل مجهز تریم ( منظورم از تجهیزات جدید همون وصیت نامه هاست!!)...

تا بعد...

نوشته شده توسط مهدی در 85/06/30 ساعت 6:48 | لینک ثابت |

سلام به همگی

حالتون چطوره...خوبین...سلامتین....دماغتون چاقه....حال و احوال چطوره....خوبه!..

خوب الهی شکر..منم خوبم..بد نیستم ...ایی نفسی میاد و میره فعلا هستیم البته قاچاقی!!!!

از دانشکده می پرسین؟!...اونم خوبه هنوز سر جاشه!! تو همون خیابون روبروی همون بیمارستان

خوب دیگه چه خبر؟!..

من که یه عالمه حرف واسطون دارم ولی نمی دونم از کجا شروع کنم !

با اجازه شما از وسطاش شروع می کنم...با اجازه..

امروز برای اولین بار تو عمر دانشجوییم شنیدم که توی حسابم برای شهریه دانشگاه یه هفتاد هشتاد تومنی

اضافه از ترمای قبل اومده ؟!...واقعا عجیبه ..به حق چیزای نشنیده...اضافه اومدن شهریه دانشگاه؟؟؟؟

خوب حالا که شده ..یه مو از خرس کندنم غنیمتیه واسه خودش !!

ترم جدید داره اغاز میشه.. باید بازم بدویم دنبال تکثیر جزوه و پیدا کردن کتابایی که این استادا معرفی می کنن...خداییش بعضی از کتابا از خوابگاه هم نایاب ترن و باید برای بدست اوردنشون از هر راهی وارد شی!!

ولی بهتون توصیه می کنم برای تهیه جزوه لیست تهیه کنید و یه مبلغی رو به صورت کلی به واحد تکثیر بدید تا اونا هم زود جزو ه ها رو تحویلتون بدن وگرنه اگه گروه گروه بخواین مراجعه کنین باید تا وسطای ابان فقط سر کلاس حرفای استاد و بنویسین به امید روزی که جزوه به دستتون برسه....

دیروز که داشتم به چهره این ورودی جدیدا نگاه می کردم.. می تونستم از چهره های بعضی شون احساس درونی شونو تو اون لحظات حدس بزنم..مثلا تو راهروی طبقه اول روبروی کتابخانه یه دختر خانومو دیدم که با پدر گرامیشون منتظر اومدن واحد کامپیوتر بودن.. دقیقا می شد فهمید که این دختر خانوم اینجوری فکر میکنه که :

امسال دیگه فرق میکنه ..تو دیگه الان یه دانشجویی..نباید یه جوری رفتار کنی که فکر کنن شانسی وارد دانشگاه شدی تو باید خودتو نشون بدی..امسال یه کاری می کنم که همه حضورمو احساس کنن...

تو گروه خودمونم یه اقا پسرو دیدم که با یه تیپ کاملا ماهواره ایی داشت برا دخترایی که رد می شدن اره....

از نگاهش میشد فهمید که داره تو ذهنش این چیزا میگذره :

به به ...امسال دیگه کسی نیست بهت گیر الکی بده  که چیکا رکردی با کی بودی کجا بودی و....

امسال با این جیگرا.......!!!!!واسه خودت حال کن.... اینجا رو میترکونم..... بزار فقط ترم شروع بشه!!!!

به به عجب محیط دنجیه دانشگاه ....

تو اموزش چشمم به یه دختر خانوم افتاد که ....

بزارید براتون شرح بدم:

وارد اموزش که شدم صدای خسته و کهنسالی مدام میگفت :

اخه دختر این کارا چیه.... تو رو چه به دانشگاه... مگه دانشگاه جای زناس... بیا برایم ...

بیا بریم شهر خودمون اونجا مثل مادرت به من کمک کن ..اخه رو زمین کار کردن چه ایرادی داره ....

که اونو ول کردی اومدی دنبال این سوسول بازیا...مگه درس خوندن واسه تو زندگی میشه.....

تا اینجاشم که اومدی ... به ولای علی اگه این مادرت نبود نمی زاشتم پات بخوره...

دختر خانومه بی نوا هم که اشک تو چشماش جمع شده بود و از ترس ریختن ابروش مدام به باباش میگفت :  باشه ...باشه...عیبه ...بابا اروم باش....تو رو خدا ارومتر...همه دارن نگامون می کنن ..

ولی پدره گوشش به این حرفا بدهکار نبود.. پدر هی پافشاری می کرد و دختر هی می خواست پدر شو اروم کنه..

حالا دیگه حدس زدن طرز تفکر این دختر خانومو از درس و دانشگاه می زارم به عهده شما....

ولی بدونید تو محیط دانشگاه همه جور هست... فقط تنها چیزی که باعث میشه افراد با هم متفاوت باشن خواسته شون از درس و دانشگاهه. که باعث میشه باهم دیگر متفاوت باشن....

به دیدتون نسبت به دانشگاه دقت کنید ببینید به کدام یک از این دوستانی که شرح احساساتشون رو خوندید نزدیک هستید...

خوب سرتون درد نمی یارم خودمونیم امروز یه کمی فلسفی –روانشناسی حرف زدم ببخشید!!

تا فرصتی دیگه

یا حق...

نوشته شده توسط مهدی در 85/06/30 ساعت 6:47 | لینک ثابت |


جغرافیا برای همه دانلود نرم افزار رایگان وموزیک و بازی و کلیپ های زیبادرcdatis MORYANEH Your slogan here
پاتوق دانشجویان دانشکده ادبیات I30T



 
Powered By Blogfa - Designing & Supporting Tools By WebGozar